توجه:....براي ديدن مطالب قبلي (آرشيو) مي توانيد اينجا کليک کنيد ....:توجه


Welcome
Teddy Bear ((life line))

امشب حس عجیبی با این شعر دارم....

پر کن پیاله را

که این جام آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد

این جام ها ــ که در پی هم می شود تهی ــ

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد!


من با سمند سر کش جادویی شراب

تا بی کران عالم پندار رفته ام

تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها ...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!


در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با اینکه ناله می کشم از دل :که آب ... آب!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پر کن پیاله را ...

 

 از وبلاگ:

http://www.b10411.blogfa.com

 

پ ن:ا سالی میشد که اینجا سر نزده بودم یه اتفاق ساده باعث شد تا بیام و از سر تمام نوشته هامو بخونم !!!........آدما چقدر توی 5 سال تغییر میکنن چقدر زمان  و محیط تو سرنوشت و طرز فکر آدما تاثیر گذاره،چقدر......؟؟؟!!!و چقدر توی 5 سال آدما بزرگ میشن  ....

لينک نوشته

به جهان خرم از انم که جهان خرم از اوست...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

هنوز هم درد می کشم ، هنوز هم غم بزرگی رو دلم سنگینی میکنه ، هنوز هم اشکهام وقت و بی وقت ، بی وقفه رو صورتم جاری میشه ، اخه یک زخم کوچک هم که می خواد خوب بشه زمان می بره چه برسه به زخمهایی که تو عمق وجود ادمه و عمیقه، اما چند روزه وقتی صبح ها از خونه می رم بیرون پر از حس بودن می شم ، من زنده ام و دنیا با همه پستی و بلندی هاش قشنگ و زیباست ، هوا رو با تمام وجود تو ریه هام می کشم ، سرد وخنکه اما پر از تازگیه ، خدا  رو بیشتر از قبل نزدیک به خودم حس می کنم ، حضورش رو ، رحمتش رو ، بزرگی و مهربونیش رو و از شدت خوشی می خوام فریاد بزنم ، هنوز دلایل زیادی برای زندگی کردن وجود داره ، سلامتی ، ایمان به خدا ،خانواده ام و همه عزیزانم ، پدر و مادرم که بهشون افتخار می کنم ،و... پس ناامیدی برام مفهومی نداره ، زندگی جریان داره و من می خوام تا فرصت دارم بزرگ بشم ، نه از نظر سنی ، دوست دارم روزی که چشمهام رو برای همیشه میبندم ازم خاطره بدی تو دل ادمها نمونده باشه ، دوست دارم تا می تونم به همه کمک کنم و این عشق بزرگی رو که خدا تو دلم قرار داده بی توقع و صادقانه به محیط اطرافم هدیه کنم ، مهم نیست بعضی ادمها چه می کننو قضاوتشون چیه ، برای من مهمه که تا حالا دل کسی رو نشکوندم و نسبت به اشکها و دلتنگی و عشق کسی بی اعتنا نبودم ، منم مثل همه اشتباهات زیادی داشتم و لی سعی کرد تا حد ممکن جبرانشون کنم، خوشحالم که پدر ومادرم از من راضی هستن و منو با همه اون چه هستن پذیرفتن و من برق افتخار و رضایت رو بعد از مدتها تو چشمهای پدر و مادر و سایر اطرافیانم می بینم، خدا رو شکر می کنم که نسبت به ناراحتی کسی بی تفاوت نبودم و نیستم و برای ادمها احترام قائلم ، خوشحالم که نمی تونم دل کسی رو بشکونم و نمی تونم نسبت به کسی بی اعتنا باشم و تو دلم برای هیچ کسی بد نمی خوام و کینه به دل نمی گیرم ، خوشحالم که همیشه حتی برای اونهایی که بهم بدی  کردن ، پشت کردن ، تهمت زدن ، حرف درست کردن ، اشکهام رو نادیده گرفتن ، و از کنارم رد شدن با تمام وجود دعا می کنم ، چه اهمیت داره که یک ادم نظرش اینه که گذشته خاصی دارم یا مطیع نیستم چون صادقانه و بدن نقاب حرف می زنم و زندگی می کنم ، من دعاشون می کنم، حس خوبیه ، دلم بزرگ میشه ، و اونها اگر می دونستن با این کارها منو چقدر تطهیر می کننو بار خودشون رو سنگین قطعا دلیل حرفهای منو می فهمیدن ، بارها شنیدیم این دنیا دار مکافاته و هر چی میبینیم نتیجه کار و عمل خودمونه، و من به این باور دارم و بارها دیدم که روزگار و عدالت خدا چه طور نتیجه عمل هر کسی روبه خودش برگردونده ، پس با همه تلخی اش و با اینکه دلم خیلی شکسته خودمو زندگیم رو به خدا سپردم و می دونم هر جا اشکم در بیاد یک درجه بزرگتر میشم و بهش نزدیک تر و اونی که اشک منو در اورده یک قدم ازش دورتر میشه و کوچکتر ، و من تنها متاسفم برای ادمهایی که دنیا رو از دریچه دید خودشون می بینن و فقط به خودشون و اطرافیانشو نو خنده های زودگذر دل خوش می کنن و این خنده ها رو به قیمت ریختن اشکهای یکی دیگه به دست می یارن و حتی یک لحظه فکر نمی کنن که حق این کار رو دارن یا نه؟، امروز بعد از ظهرجایی بودم که نمی تونستم اشکهام رو کنترل کنم ، توجمع ادمهایی که خیلی چیزها نداشتن اما امید و ایمان به خدا اینقدر توشون زیاد بود که تو هر نفسشون صدای خدا رو می شنیدم

راستی چرا ما ادمها تا وقتی چیزی رو داریم قدرش رو نمی دونیم و به نظرمون حقیر و بی ارزش میاد ؟ یا نه بی تفاوتیم و قدرش رو نمی دونیم و وقتی تو سختی قرار می گیریم و تازه یادمون می افته که اشتباه کردیم ؟ اما اغلب خیلی دیره...

خدایا نمی دونم چه طور شکرت کنم که لایق بزرگی و رحمتت باشه ، فقط می تونم بگم دوستت دارم  ، این عشقو از من نگیر

لينک نوشته

تولد‘تولد‘تولدم مبارک!!!

دینگ دینگ دینگ!

بالاخره دنیا اومدم !کی فکرشو میکرد

اما این اتفاق افتاد و من حالا در مرز ۲۰ سالگی ۲۰ زمستان رو ۲۰ دی رو و ۲۰ سی دی رو سپری کردم.

نمیدونم تجربش کردی یا نه .روز تولدت بغضت گرفته یا نه.

اما من هنوزم بعد از ۲۰ سال روز تولدم گریم میگیره .هنوزم بعد از۲۰ سال تو همچین روزی همه ی غمها و شادیای دنیا یه مرتبه میاد سراغم.

دیگه گریه و خنده یادم میره...

دیگه اشک و لبخند فراموشم میشه ...

دیگه خواستن و نخواستن برام عادت نمیشه ...

دیگه بودن و نبودن برام تکرار نمیشه...

فقط اون ته تهای قلبم یه ستاره ی کوچیک چشمک میزنه و لب باز میکنه ...اینکه:روز تولدم زمان از حرکت بایسته و به اندازه ی یه عمر زندگی کنم.

به اندازه ی یه عمر سادگی کنم ...

به اندازه ی یه عمر با اونایی که دوسشون دارم باشم...

به اندازه ی یه عمر از ته دل قهقهه بزنم...

به اندازه ی یه عمر اشک بریزم...

و به اندازه ی یه عمر متولد بشم...!

کوچیکتر که بودم شمع رو کیک تولدم واسم همه ی قشنگیای دنیا بود .بزرگتر که شدم جای شمع فشفشه روشن کردم ..آخه دیگه رقمای سنم داشت بالا میزد!

و الان تو روز تولد ۲۰ سالگیم نمیدونم کدوم شمع و فشفشه ای هست که بتونه جواب اینهمه دلتنگی رو بده...

جواب اینهمه سالایی که نبودم...

جواب اینهمه سادگی که تو گذر زمان به فراموشی سپرده شد...

جواب اینهمه صمیمیت که نمیدونم چی شد یادم رفت...

جواب اینهمه صداقت که نمیدنم چرا داره کمرنگ میشه ...

و جواب منی که شاید کمتر من بودم...!!!!!!!!

همیشه به این فکر میکردم که روز تولد ۲۰ سالگیم برام روز بزرگیه و همیشه میترسیدم از فردای اون روز که یه آدمم با ۲۰ سال کوله بار و ۲۰ سال انتظار نرسیدن...

 چقدر بغض فرو خورده تو این سالها شکست و نشکست...

چقدر بلوراشک گونه هامو نوازش داد...

چقدر خندیدم از ته دل و چقدر خنده رو بازی کردم!...

چقدر...

دلم برا "مل مل" کوچولو تنگ شده.شاید یه جایی میون قصه های مادر بزرگ ... بین دلهره ها...تو آغوش خطرها...تو تند باد حوادث ...گمش کرده باشم و الان که دارم میشم "شیوا"خانوم دلم هواشو کرده ...

دلم لک زده واسه قشنگیاش...

واسه سادگی کردناش...

واسه مهربونیای بی غرضش...

واسه دلگیر شدنای بی بهونش...

واسه پاکیش...

دلم واسه همه ی دغدغه هاش ......

                                   واسه "مل مل"خانوم شدن تنگ شده...

لينک نوشته

از ماست که بر ماست
من ساده و رها حرف میزنم و احساس می کنم خیلی برتر از اون ادمهایی هستم که هر جا یک رنگند و همیشه بخشی از خودشون رو مخفی می کنن ، ادمهایی که دم از خوبی و انسانیت می زنن ، اونهایی که دائم تو رو نصیحت می کنن ، اونهایی که همیشه پشت یک نقاب زندگی می کنن ،اونهایی که خودشون هزار کار کردن ولی چون کسی نمی دونه یا شاید خودشون نمی خوان ببینن می تونن راحت بنشینن و در مورد من وافکارم قضاوت کنن ، اونها که یک روز برام محرمترین و عزیزترین بودن .....و من امروز فقط با تاسف نگاهشون می کنم چون می دونم اونها حتی نمی دونن از زندگی چی می خوان.
جامعه ما سابقه زیادی برای خراب کردن و تحقیر کردن ادمههایی داشته که سعی کردن از قالب ها و چهارچوب های احمقانه خارج بشن و ازادانه حرف بزنن ، تو جامعه ما هنوز هم به یک زن بها داده نمی شه و ...،هنوز هم اونهایی که ادعای روشنفکری می کنن معنی این واژه رو نمی دونن، همه ابراهیم نبوی رو برای جسارتش تحسین می کنن( از نظر من هم قابل تحسینه )‌اون بی پرده می نویسه ، حتی از عشق و احساسش و نوشته هاشو هزاران نفر می خونن و اغلب اونهایی نقدش می کنن که تو خودشون انقدر جسارت نمی بینن که مردونه حرفهاشون رو بزنن و همیشه پشت حصار اداب و رسوم وقواعد مثل بزدل ها زندگی می کنن و نه تنها هیچ و قت از زنده بودن و زندگیشون راضی نیستن ، وقتی هم مردن چیز باارزشی ازشون به جا نمی مونه، اما اغلب فروغ رو نکوهش می کنن ، چرا ؟ چون ازاد و رها وبدون نقاب حرف زد و زندگی کرد ، حتی اونهاا که به ظاهر از اشعارش تعریف می کنن اغلب ته دل قبولش ندارن. قمر الملوک وزیری در تنهایی کامل مرد ، چرا ؟ چون اینها از معدود زنانی بودن که مثل یک مرد واقعی زندگی کردن، من هرگز خودم رو در حدی نمی بینم که بخوام با اونها مقایسه بشم اما براشون حرمت قائلم و دوستشون دارم و می خوام مثل اونها قوی و بزرگ باشم ، اونی که اهل دل باشه منو می فهمه و این برای من کافیه، حالا دیگه برام مهم نیست چند تا ادم بدون نام و تازه به دوران رسیده و امثال اینها منو سرزنش می کنن برای افکارم ، برای صادق بودنم و برای اینکه احساسات و افکارم رو بدن سانسور برای خیلی ها بیان کردم تا شاید از ۱۰۰ نفر دو نفر بتونن منو راهنمایی کنن...... زیاد مهم نیست ، ، باید به یک اشتباهم اقرار کنم که گاهی حرفم رو به کسانی زدم که واجد شرایط لازم نبودن و بارها ازشون ضربه خوردم و باز هم ساده لوحانه اعتماد کردم،امروز برای اولین بار سر یکی از اونها داد زدم و متاسفم ، برای خودم که چه طور اینقدر خودم رو پایین اوردم که به ادمها اجازه بدم بهم بی احترامی کنن، مهم نیست ، این هم می گذره ،حالا من زنده ام و می خوام با تمام و جود زندگی کنم و نفس بکشم و به اونهایی که می خوان کمک کنم تا از زندگی لذت ببرن و ادمهایی رو که دوستشون دارم بالا تر و برتر از تن دوست داشته باشم ، من خدا رو دارم و عشق و ایمان (البته نه ایمانی که خیلیا کور کورانه بهش عقیده دارن)و اینها برام خیلی باارزشه، خدایا شکرت می کنم.
وقتی پرواز بلدی ، وقتی می پری ، هر قدر اوج می گیری از نظر اونها که پرواز کردن رو بلد نیستن کوچک تر به نظر می رسی ، ولی مهم اینه که تو در اوجی و اینه که بارزشه
لينک نوشته

زندگی به سبک ایرانی

ساعت 8 صبح : درگیری در خیابان ، ترافیک سنگین ،مچاله شدن اعصاب

ساعت 9 صبح : خمیازه کشیدن در اتاق کار اداره

ساعت 10 صبح : دعوا در شورای شهر و مجلس

ساعت 11 صبح : دریافت احضاریه برای حضور در دادگاه

ساعت 12 ظهر : انتشار روزنامه کیهان، آبرو ریزی از شهروندان

ساعت 1 بعد از ظهر: نهار و نماز و غیبت

 ساعت 2 بعد از ظهر : شنیدن اخبار فجایع از صدا و سیما

ساعت 3 بعد از ظهر : جلسه مطبوعاتی جبهه مشارکت،تهدید به خروج از حاکمیت

ساعت 4 بعد از ظهر : پایان وقت اداری ،همه از 8 ساعت بیکاری خسته اند

ساعت 5 بعد از ظهر : آغاز ترافیک سنگین در شهر ، لندکروز ها به خیابان می آیند

ساعت 6 بعد از ظهر : مردم به سینما می روند تا فیلم عشقی-سیاسی نگاه کنند

ساعت 7 بعد از ظهر : اوج ترافیک در بزرگراه ،فحش خواهر و مادر رانندگان محترم به همدیگر

ساعت 8 بعد از ظهر : اوپدیس بازی توسط جوانان محترم در خیابان جردن ، بانوان محترم در خیابان ها منتظر هستند

ساعت 9 شب : مروری بر اخبار فجایع روزانه از صدا و سیما

ساعت 10 شب : پخش اعترافات و افشا گری ،مجادله و مناظره

ساعت 11 شب : تماشای فیلم سینمایی از ماهواره ، کارمندان می خوابند

ساعت 12 شب : هجوم به اینترنت ، جوانان چت می کنند

ساعت 1 نیمه شب: ترافیک در بزرگراه کمی سبک می شود

ساعت 2 نیمه شب : ترافیک در چت روم های ایرانی

ساعت 3 نیمه شب : خمیازه پشت کامپیوتر ، جوانان می خوابند

ساعت 4 نیمه شب : صدای ریختن آهن در خیابان برای خانه هایی که دائما در حال ساخت هستند

ساعت 5 صبح : خوشبختانه همه خوابیده اند

ساعت 6 صبح : ماهواره ها برنامه کودک را شروع می کنند. جیش بوس لالا آخرین مشتریان تهاجم فرهنگی می خوابند

ساعت 7 صبح : مستکبران می روند که بخوابند ،مستضعفان بیدار می شوند

لينک نوشته

عشق و دیوانگی

نامی‌ نداشت‌ و شناسنامه‌ای‌ هم. پیشانی‌اش، شناسنامه‌اش‌ بود. محل‌ تولدش‌ دنیا بود و صادره‌ از بهشت.هیچ‌وقت‌ نشانی‌ خانه‌اش‌ را به‌ ما نداد. فقط‌ می‌گفت: ما مستأ‌جر خداییم ‏،همین. هر وقت‌ هم‌ که‌ پیش‌ ما می‌آمد، می‌گفت: باید زودتر بروم، با خدا قرار دارم.تنها بود و فکر می‌کردیم‌ شاید بی‌کس‌ و کار است. خودش‌ ولی‌ می‌گفت: کس‌ و کارم‌ خداست.برای‌ خدا نامه‌ می‌نوشت. برای‌ خدا ‏‏‏گل می‌ ‌فرستاد. برای‌ خدا تار می‌زد. با خدا غذا می‌خورد. با خدا قدم‌ می‌زد. با خدا فکر می‌کرد. با خدا بود.

می‌گفت: صبح‌ رنگ‌ خدا دارد، عشق‌ بوی‌ خدا دارد. چای، طعم‌ خدا دارد.
می‌گفتیم: نگو، اینها که‌ می‌گویی، یک‌ سرش‌ کفر است‌ و یک‌ سرش‌ دیوانگی.
اما او می‌گفت‌ و بین‌ کفر و دیوانگی‌ می‌رقصید.
ما به‌ ایمانش‌ غبطه‌ می‌خوردیم، اما می‌گفتیم: بگذار، خدا همچنان‌ بر عرش‌ تکیه‌ زند، خدای‌ ملکوت‌ را این‌ همه‌ پایین‌ نیاور و به‌ زمین‌ آلوده‌ نکن. مگر نمی‌دانی‌ که‌ خدا مُنزه‌ است‌ از هر صفت‌ و هر تشبیه‌ و هر تمثیلی.
پس‌ زبانت‌ را آب‌ بکش.
او را ترساندیم، واژه‌هایش‌ را شستیم‌ و زبانش‌ را آب‌ کشیدیم. دیوانگی‌اش‌ را گرفتیم‌ و خدایش‌ را؛ همان‌ خدایی‌ را که‌ برایش‌ گُل‌ می‌فرستاد و با او قدم‌ می‌زد.
و بالاخره‌ نامی‌ بر او گذاشتیم‌ و شناسنامه‌ای‌ برایش‌ گرفتیم‌ و صاحبخانه‌اش‌ کردیم‌ و شغلی‌ به‌ او دادیم.
و او کسی‌ شد همچون‌ ما...
سال‌ها گذشته‌ است‌ و ما دانسته‌ایم‌ که‌ اشتباه‌ کردیم. تو را به‌ خدا اما اگر شما روزی‌ باز مؤ‌من‌ دیوانه‌ای‌ دیدید، دیوانگی‌اش‌ را از او نگیرید، زیرا جهان‌ سخت‌ به‌ دیوانگی‌ مؤ‌منانه‌ محتاج‌ است!

 

دیوانه!... دیوانه!... به نظر شما دیوونه کیه؟ دیوونه آدمی یه که هی میخنده؟ دیوونه آدمی یه که حرفش و قلبش یکی یه؟ دیوونه آدمی یه که هر چی که تو قلبشه رو میگه؟ دیوونه آدمی یه که از هیچکس نمیترسه؟ آره؟ ...دیوونگی اینه که کسی خداشو دوست داشته باشه؟ ...خیلی دوست داشته باشه؟ ...عاشقش بشه؟ ...دیوونه ش بشه؟ آره؟؟؟ ...دیوونه آدمی یه که همیشه می خنده؟ دیوونه آدمی یه که دیوانه بار خداشو دوست داره؟ آره؟ اگه اینطوره کاش منم یه دیوونه بودم! کاش به منم میگفتن دیوونه! کاش هیچ وقت این عقل کذایی رو نمیداشتم! کاش هیچوفت عاقل نبودم

میدونی عشق یه آدم عاقل دروغه! دروغه که یه آدم عاقل عاشق کسی باشه! هیچ فرقی نمیکنه، چه عشق به خدا، چه عشق به یک آدم، به شغل، به پول، چه عشق به شهوت، و چه عشق به شیطان!!! هر کسی که عاشق هر چی بشه، چه عاشق خدا و چه عاشق شهوت، باید دیوانه بار عاشقش باشه وگرنه هیچ وقت عاشقش نبوده!!! من فکر می کنم اصلا دیوانه بار عاشق بودن یه ترکیب کاملا غلطه! چون عاشق بودن غیر دیوانه بار هم مگه داریم؟ این ما آدما هستیم که از هر کی فقط یه خورده خوشمون میاد، فقط خوشمون میاد، میگیم عاشقیم! ولی عاقل هم هستیم ها! نه!!! ما عاشق نیستیم! ما فقط یه چیز هستیم! یه دروغگو! یه دروغگوی بزرگ که حتی به خودمونم دروغ میگیم

بگذریم... مثل اینکه خیلی عاشقانه(!) شد، الآنه که یه عالمه قلب کوچولو از صفحه ی مانیتور بزنه بیرون! اصلا یادم رفته بود دارم در مورد چی مینویسم

آره... هیچ کس حق نداره به خدا بگه عاشقتم! مگه اینکه دیوونه باشه! آخه هر کس که عاشق خدا میشه، حتما دیوونه ش هم میشه

به خدا هر کی به این آدم بگه دیوونه، خودش دیوونه تره! اصلا از کجا معلوم که اونا دیوونه باشن و ما عاقل؟ اصلا دیوونه گی بهتره یا عاقلی؟ من که ترجیح میدم دیوونه باشم تا عاقلایی مثل ......(؟) (!)....... (خیلی ها)! دنیا آدمای عاقل نمیخواد، دنیاآدمایی رو میخواد که دیوونه باشن! فقط اگه دیوونه ای رو دیدید کاری به کارش نداشته باشید، بزارید دیوونه ها توحال خودشون باشن! یادمون باشه دنیای اونا خیلی قشنگ تر از دنیای ما آدمای مثلا عاقله!!! بزارید تو دنیای خودشون باشن

اینارو بعد از اومدن از آسایشگاه معلولین نوشتم

لينک نوشته

......

همسر آینده ام!
می توانی خوشحال باشی، چون من دختر کم توقعی هستم.

اگر می گویم باید تحصیلکرده باشی، فقط به خاطر این است که بتوانی خیال کنی بیشتر از من می فهمی!
اگر می گویم باید خوش قیافه باشی، فقط به خاطر این است که همه با دیدن ما بگویند"داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هی بالاتر برود!
اگر می گویم باید ماشین بزرگ و با تجهیزات کامل داشته باشی، فقط به خاطر این است که وقتی هر سال به مسافرت دور ایران می رویم توی ماشین خودمان بخوابیم و بی خود پول هتل ندهیم!
اگر از تو خانه می خواهم، به خاطر این است که دخترانگی ام را در خانه ای به تو بسپارم که تا آخر عمر در و دیوارآن، خاطره اش را برایم حفظ کنند و هرگوشه اش یادآور تو و آن شب باشد!
اگر عروسی آن چنانی می خواهم، فقط به خاطر این است که فرصتی به تو داده باشم تا بتوانی به من نشان بدهی چقدر مرا دوست داری و چقدر منتظر شب عروسیمان بوده ای!
اگر دوست دارم ویلای اختصاصی کنار دریا داشته باشی، فقط به خاطر این است که از عشقولانه بازی کنار دریا خوشم می آید... جلوی چشم همه هم که نمی شود!
اگر می گویم هرسال برویم یک کشور را ببینیم، فقط به خاطر این است که سالها دلم می خواست جواب این سوال را بدانم که آیا واقعا "به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است"؟! اگر تو به من کمک نکنی تا جواب سوالاتم را پیدا کنم، پس چه کسی کمکم کند؟!
اگر از تو می خواهم که پدری سرمایه دار داشته باشی تنها به خاطر این است که اول زندگی احساس کنی پشتوانه ی مالی بزرگی داری و دچار یاس و نامیدی نشوی

اگر از تو توقع دیگری ندارم، به خاطر این است که به تو ثابت کنم چقدر برایم عزیزی!

و بالاخره...
اگر جهیزیه چندانی با خودم نمی آورم، فقط به خاطر این است که به من ثابت شود تو مرا بدون جهیزیه سنگین هم دوست داری...

 

لينک نوشته

بالاخره ترم 2 هم پاس شد

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خوابدخترش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست پسرجدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با (.....)  پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. من حامله هستم. (.....) به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. (.....) چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و (.....)بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 19 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
دخترت،


پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من دوکوچه بالاتر خونه ی عمه هستم فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری نسبت به کارنامه ترم 2 که روی میزمه هم هست.دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، یه تک بزن

لينک نوشته

ای خدا چرا همه خودشونو زدن به نفهمی......

سگ اصحاب کهف  روزی چند پی نیکان گرفت و مردم شد

 

پسر با نوح با بدان بنشت و خاندان مروتش گم شد

 

 

 

 

 

 

 

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. می خواست بگوید که چگونه سگی می تواند مردم شود! اما او نمی دانست که مردمان به سگان گوش نمی دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند.

سگ اصحاب کهف زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند ، رنجور و زخمی اش کردند.
سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم. با من این گونه نکنید... آیا کتاب خدا را نخوانده اید؟ ... آیا نمی دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می کند؟هزار سال پیش از این، خوی سگی ام را کشتم و پلیدی ام را شستم. امروز از غار بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می تواند به آدمی بدل شود

امادیدم که چگونه آدمی بدل به دام و درد شده است.
دست هایی از خشم و خشونت دارید، می درید و می کشید. دندان تیز کرده اید و جهان را پاره پاره می کنید. این سگ که آن همه از او نفرت دارید ، نام من است اما خوی شماست

سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغییر برایتان بگویم . از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن . اما می بینم که شما از تبدیل ، تنها فروتر رفتن را بلدید.

سقوط و مسخ را.
با چشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی. چرا اجازه نمی دهید تا کسی پلیدی اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر.
چرا نیاموخته اید ، نیاموخته اید که به دیگری گوش دهید. شاید این دیگری سگی باشد اما حقیقت را گاهی از زبان

سگی نیز می توان شنید!
سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب برد.
خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت...

 

 

تا حالا شده کسی بهتون بگه سگ؟ بهتون فحش داده باشه؟ نه! اگه کسی بهتون گفت سگ، اصلا ناراحت نشید، تازه خوشحالم باشید

سگا چقدر آدمن؟ و آدما چقدر سگ؟

امروز یکی به من گفت ! باشه قبول! من سگم! ولی بدونید که اگه مثل سگ باشم، اگه واق واق کنم، اما خوی سگی رو اون آدمایی دارن که بدون دلیل و بدون اونکه حقیقتا از دل یکی، از حرفای یکی سر در بیارن بهش میگن سگ! باشه من سگم، ولی شما سگ نیستین! نه نیستین! شمایی که چون خودتونو باور ندارین، چون خودتون کثیفین، همه رو مثل خودتون میدونین! نه شما سگ نیستین! شمایی که فکر میکنین همه کثیفن، شما سگ نیستین، شمایی که با چشم های اعتیاد به جهان نگاه می کنید و با پیش داوری زندگی... شمایی که فکر میکنین تموم دخترای هم سن و سال من کثیفن... شمایی که تموم دنیا رو کثیف میبینید... شمایی که بی دلیل بهم میگین مثل سگ پارس میکنم، نه شما سگ نیستین! سگ نیستین! حیف سگ که شما باشین! سگا خیلی آدمن، اما آدمایی مثل شما... حتی حیفه خیلی سگ باشین! شما... شما هیچی نیستین، هیچی!!!

گاهی حقیقتی که یک سگ میگه... خیلی از آدما نمیفهمن... شاید اگه میفهمیدن از اون سگا هم سگ تر میشدن! اون آدما اینقدر خوی سگی دارن که... به همین خاطر خدا بهشون ظاهر آدم داد... چون میدونست اگه در هیبت سگ در بیاین، اونوقت سگا در مقابلشون خیلی آدم میشن!!!

یادتون باشه اگه سگم باشم... ولی گاهی حقیقت رو میشه از زبون یک سگ شنید... سگی مثل من... سگی که خیلی دوس داره آدم بشه! سگی که آدم میشه... هر جور که بشه...

میخوام آدمشم... میخوام خود شم... نه هیچ کس دیگه! باشه سگم... ولی قول میدم آدمشم... آدم... بهت قول میدم... آدمشم... به خدا بهت قول میدم دیگه سگ نباشم... آدم بشم... مثل قبل... مثل همیشه... مثل همونی که هستم... من یه آدمم، نمیتونم بیش تر از این سگ بمونم!!!

خدایا....

کمکم کن....

تا آدم باشم....

کمکم کن....

تا از خلق و خوی سگی بدور باشم

  تا                                                                         

سگ درونم رو بکُشم!!!

 

 

یکی بهم گفت:"لطفا اگه چیزی رو ندونستی، اگه انجام ندادی، بهم یاد نده

بهم میگن: "فکر می کنی زیاد می فهمی!!!" باید بگم بهتون که نه! نه تنها زیاد نمی فهمم... بلکه اصلا نمی فهمم! نفهمم! نفهم!  ... . .. !.... . ؟؟..  .. . .!!!. ...

 

لينک نوشته

تولدم مبارک

روز تولدم بود.

یه فرشته اومد جلو گفت آماده شو تو باید بری.

گفتم نمیشه نرم آخه دوست ندارم از پیش خدا برم

 دوست ندارم به جایی برم که قلب همه سنگی شده.

فرشته جلوتر اومد وگفت...

اگه آدم عاشق خدا باشه هیچ وقت هیچ وقت قلبش از سنگ نمیشه.

گفتم مگه عشق چیه...

گفت عشق...عشق...نمیدونم آخه خدا عشقو فقط واسه آدم ها درست کرده...

بعد بهم گفت چشماتو ببند.

منم بستم دیگه چیزی یادم نمیاد به جز حرفهای آخر فرشته

 که همش توی ذهنم مرورش میکردم.

           آدم عاشق هیچ وقت قلبش از سنگ نمیشه...

روز 30 دی روز تولد منه، تولدم رو اول از همه خودم به خودم تبریک می گم البته  (فامیل منهای خانواده )و دوستام من و شرمنده  کردن  ولی من می گم تولد ادم اون روزیه که دست از گناهاش برداره یا توبه کنه که انگار تازه متولد شده ولی خوب ما برحسب شناسنامه تولد می گیریم 19 سال از عمرم گذشت با همه بدی و خوبی هاش بچه که بودم دوست داشتم هرچی زودتر بزرگ شم اما الان دوست داشتم بچه باشم  من امسال زیاد حال خوشی برای جشن تولدم ندارم ، دلم خیلی گرفته،آخه خیلی دلم می خواست پیش اون کسی باشم که خیلی دوسم داره و دوستش دارم ولی خوب نشد بجاش پیش کساییم که کوچکترین اهمیتی بهم ندادن البته بودن (دکتر) پیشم خیلی بهم آرامش داد ممنونم (دکی جون).....به قول دوستی (این نیز بگذرد)ممنون از خدا که همیشه من و یاری کرده....

 

تو همه ی دنیامی تو همه ی حرفامی تو همه ی لحظه ی گرم عاشق بودنی

لينک نوشته



*
سبوي عشق



:Am I On


>